|
محبت و عشق آخرین مطالب
آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها
لوگو آمار وبلاگ
سه شنبه 1 فروردین 91 :: 9:7 صبح :: نویسنده : علی
سال نو بر همه شما عزیزان مبارک شعار سال 91 را اعلام گردید سال 91 سال تولید ملی و حمایت از تولید داخلی موضوع مطلب : دوشنبه 29 اسفند 90 :: 8:57 عصر :: نویسنده : علی
حالت خوبه ؟ می دونم الان هزاران کیلومتر دور تر از من هستی ولی خوب چون می دونم خوشحالی و پیش عزیزانت خوش بهت می گذره منم خوشحالم - امشب شب آخر ساله 90 و فردا عیده.گفتم بیام پیشاپیش بهت عیدرو تبریک بگم . همیشه سهم قبلم بودی و قلبم سهم تو و هزار بار شاکر هستم که مهر تو گرمابخش وجود خسته و رنجور من شد و باعث شد که روز به روز امیدم زیاد بشه و نگاهم به زندگی عوض بشه و اینو بعد از خدا مدیون تو هستم . یاسم مطمئن باش بهترین ها رو موقع سال تحویل از خدای مهربون برات آرزو می کنم و دعا می کنم سال جدید سال پر از شادی و امید و خوشبختی باشه .بی صبرانه منتظر برگشتن تو گل زیبایم هستم . تو هم برام دعا کن مثل همیشه که دعات پشت سرم بوده .
موضوع مطلب : دوشنبه 29 اسفند 90 :: 8:36 صبح :: نویسنده : علی
سلام بر عزیزان من و خصوصا یاسم -شماها که توی سال گذشته که امروز آخرین روزشه با همه حرفها و نظرات و دلداری ها و.... لحظه هایی رو برام پدید آوردید که تونستم ادامه بدم و داشتن دوستانی مثل شما در عین گمنامی تان افتخار می کنم . امروز فقط آمدم که به شما مهربون های دلم پیشاپیش سال نو رو تبریک بگم امیدوارم سال خوب و خوش و پر از سعادت و بهروزی در انتظارتون باشه . سر سفره هفت سین یا هر جا که هستین موقع سال تحویل منو هم دعا کنین - منم شما رو دعا می کنم راستی یادم رفت بگم امسال یاسم ایران نیست - دلم براش تنگ شده - سال نو هم اختصاصی بهش تبریک می گم
موضوع مطلب : پنج شنبه 4 اسفند 90 :: 8:14 عصر :: نویسنده : علی
پنج شنبه 27 بهمن 90 :: 4:0 عصر :: نویسنده : علی
این شعره یه آهنگه - تقدیم به یاسم:
بی تو دلم میگیره - وقتی تنها می شم کارم انتظاره
اینقدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی - کسی رو اینجوری دوست نداشت
وقتی نگاهم می کنی - قشنگیات رو دوست دارم
حالت معصوم چشات – رنگ نگاهت رو دوست دارم
وقتی صدات رو می شنوم – دلم برات پر میزنه
ترس یه روز ندیدنت - غم بزرگ قلبمه
اینقدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی ، کسی رو اینجوری دوست نداشت
اینقدربرات میمیرم - قدیه دنیا خوبی - قد یه دنیا ستاره موضوع مطلب : یکشنبه 16 بهمن 90 :: 11:11 عصر :: نویسنده : علی
پنج شنبه 13 بهمن 90 :: 7:44 عصر :: نویسنده : علی
سلام غریبه های آشنای من - سلام به شما که شدید محرم دل ناشکیب من - اومدم بگم یکی دو روز قبل خیلی حالم بد بود - خیلی .... ولی خوب حالا بهترم - دیشب کلی به یاسم اس ام اس دادم - اصلا تو حال خودم نبودم هر چی تو ذهنم بود می نوشتم - چند باز زنگ زد که با هم حرف بزنیم اما نمی تونستم باهاش حرف بزنم و رد تماس می زدم - اینقدر گریه کرده بودم که صدام گرفته بود. ولی می دونم ناراحت شده بود - ولی اگه با اون درد دل نمی کردم نمی دونم چکار می کردم مجبور شدم - هر چند اون هم این روزا حال و روز خوبی نداره - وقت کنم میام وبلاگ چند نفر رو اینجا می خونم - چند تا نظر میذارم .این جا خوبه - یه جورایی آدم سبک میشه هر چند نمیشه خیلی مطالب رو هم نوشت ولی باز خوبه .ممنونم از همه کسانی که لطف دارن و نظر میذارن و اونایی که می خونن ولی نظر نمیذارن - برای همتون عاشقانه ترین دعاها رو به درگاه خدا می کنم . موضوع مطلب : جمعه 9 دی 90 :: 3:35 عصر :: نویسنده : علی
یادم رفت بگم دیشب همینطوری با خودم فکر می کردم به یاسم - این مطلب رو زبونم اومد اگه بهش بشه گفت شعر برای یاسم گفتم : با یاد تو هر شب خفتم ... با یاد تو گشتم بیدار .... با یاد تو من مستم ....... با یاد تو من هوشیار ....... ای تو همه هستی ام .... ای تو همه مستی ام ....... تو نیز صدایم کن ......... تو نیز به یادم باش ........
یاسم - مهربون و با احساسم - مونس و همدم و یار زندگی من دوستت دارم موضوع مطلب : جمعه 9 دی 90 :: 2:46 عصر :: نویسنده : علی
سلام - حالتون خوبه - قبل از این کلی مطلب نوشتم - حواسم نبود دستم خورد به ماوس برگشت به عقب - کلی حالم گرفت - چون با احساس خاصی نوشته بودمش که نمیشه دوباره نوشت - عیب نداره -دیشب خوابم نبرد - عکس یاسم رو گذاشته بودم رو میز و بهش نگاه می کردم چند ساعت بیدار بودم- خیلی خیلی احساس دلتنگی می کردم همش به گذشته و درد و رنج هام و آینده مبهم خودم فکر می کردم - فکر می کردم الان کلی آدم تو خواب ناز با یه دنیا برنامه یا آرزو به امید فردا خوابیدن - ولی من چی ؟ آینده ام چی ؟ زندگی ام چی ؟ هر چی فکر کردم باور کنید هیچ چیزی جز یاسم دلخوشی نمی داد برای ادامه دادن .نمی دونم چرا اینطورم - کم کم از همه فاصله گرفتم - دوست دارم تنها باشم و فقط یاسم - قبل از این این طور نبودم آدم اجتماعی بودم و خیلی سریع با همه جوش می خوردم - ولی حالا نه - اصلا- دوست دارم از همه دور بشم و غرق بشم در دنیای تنهایی خودم - شاید باورتون نشه یا بخندین یا مسخره کنین ولی من مثل یه ساعت شنی منتظر لحظه آخرم - تا کی آخرین دونه شن زندگی بریزه و همه چی تموم بشه - از من آرزو گذشته چون شرایطشو نداشتم و ندارم - منی که همه وجودم احساس بود حالا یه جورایی از این دنیا متنفرم - خونه و ماشین و اسباب و اثاثیه لوکس و..... یه جورایی برام بی معناست و فقط در حد نیاز برام قابل قبوله - هیچ شور و شعفی در زندگی ندارم -چرا داشته باشم ؟ فرصت هایی که از بر باد رفت ...... یکی از دوستان وبلاگی نوشته بود که یکی دیگه از دوستان سرطان خون داره - دیشب کلی براش دعا کردم بیشتر از همه برای این موضوع دعا کردم که خدا امید به زندگی رو ازش نگیره - کمکش کنه تا هست از زندگی لذت ببره - این به نظر من مهمتره - عمر دست خداست و همه رفتنی هستن چه فرق می کنه کی و کجا ؟ اگه عشق و امید نباشه زندگی و زنده بودن چه ارزش داره ؟ هر روز کار - هرروز خوردن و آشامیدن - هر روز خوابیدن - ولی جای احساس و لذت بودن کجاست ؟ آرزو داشتن کجاست ؟از بودن با دیگران و روابط گرم صمیمانه دیگران با تو ؟ زنده بودن هدف نیست زندگی کردن هدفه ؟ اینو من خوب می فهمم که از مادیات کم ندارم ولی مفهوم زندگی کردم برام شده یه حسرت .... موضوع مطلب : |
||